--------------------- « عطرِ بارون » -----------------------

ای چشم تو بیمار ، گرفتار گرفتار
برخیز چه پیش آمده این بار علمدار؟
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
![]() تردید داشت بال شود یا که دستهات | |
| حالا که هیچ کس به تو ... حالا که دستهات... | |
| تردید داشت نور شود یا فرشته یا ... | |
| تردید داشت بال، که بالا، که دستهات! | |
| آمد نشست بر هیجان دو شانهات | |
| تا سطر سطر حادثهای را که دستهات... | |
| آهسته گفت: مشک، علم، نیزه، تیر، اشک | |
| مشک انتخاب شد که به دریا... که دستهات | |
| تردید... نه نداشت که چشم انتظار بود | |
| دیگر نمیشناخت سر از پا که دستهات | |
| تقدیم میشدند به فرزند ماهتاب | |
| با شوق شکر گفت خدا را که دستهات | |
| پرواز میکنند چنانکه فرشتهها | |
| راهی نمی برند به آنجا که دستهات! | |
| ای ماه کاروان عطش راه سبز تو | |
| تکثیر شد در آینه پاک دستهات! |
ستارگان ، درخشان تر از همیشه تاریخ، در آسمان مدینه پرتو افشانى مىکردند. شمیم عطر محمدى - صلی الله علیه و آله - در کوچههاى مدینه پراکنده بود و یاس علوى، آنگاه که به معراج نماز مىرفت، نورش براى اهل آسمان مىدرخشید و بر چهره اهل زمین نور مىپراکند. |